مجوز پرواز
اجازه ی پرواز ندارد اندیشه ام
و سوت و کور است باند فرودگاه دلم
بی هیچ غرشی و یا آوازی هرچند ضعیف
که بازگوید رنج ابدی روح و روانم را.
بگذارید فریاد بزنم،
پیرهن چاک و گریبان دریده
و سرمست از باده ی دانایی،
تا برهانم زین هوای غبارگرفته ی تنهایی،
این روح خسته و فرسوده ی نهانم را.
من به وسعت پرواز می اندیشم
افسوس که پرواز گنجشک را وسعتی نیست
و دل آزرده و غمگین
باید سوخت در حسرت اوج بلند عقاب.
و در این بیغوله های تو در توی درد و رنج
خزیده به کنجی،
تکفیر می کنم آنان را که باطل کرده اند مجوز پرواز را.
و مُهر سکوت زده اند بر اندیشه های پاک
و احساس شفاف گنجشک کوچک.
و چه زجرآور است که به زنجیر بکشند بغض خاموشت را
و ذره ذره تجربه کنی
مرگ تدریجی خویش را
در غمباد گفتارهای خاموش
و در حسرت یک کلام عاشقانه...
دوم مهرماه 1387
« رنـــج »
ذره ذره آب می شوم و دم برنمی آورم از
رنج های ماندگاری که حک شده بر صفحه ی دلم
رنج بازخواست گناه ناکرده
که میخکوب کرده بر جای خود، قلم
رنج بهانه ای که زبان گرگان هار را واکرده
در لباس برّه ی مظلوم،
به خونخواهی قانون بی مرگی صیّاد،
که له شده در زیر پای دادخواهان محکوم.
رنج تیرگی آسمان پهناور عدالت،
که کرانه تا کرانه اش را فراگرفته، ابرهای تیره ی عقیم سرشار از مرارت.
رنج سینه سوز سایه ی سنگین و سیاه سیاست،
بر لحظه لحظه ی عمر بی بازگشت و کوتاه گنجشک
که پنهان کرده است دستان تیره و مرموزش را
در پس نور سبز و مقدس دیانت.
رنج مغز توخالی سیب سرخ صلح و صفا،
که گرفتار گشته به دندان طمع کرم ریا.
رنج آتش افروزی خائنانه ی به ظاهر دوست،
که روز و شب،
هر صبح و شام،
ناب ترین شکوفه های خالصانه ی راز و نیازم تقدیم به پیشگاه اوست.
رنج بی تابی بچّه گنجشک مظلوم،
در خواهش های کودکانه و بی پروایش از پدر بینوا و محروم.
و رنج بی تفاوتی و خمودگی سنگ پشت،
در برابر پایکوبی پر از ریای بوقلمون،
به هنگام رستاخیز طبیعت.
و در حقیقت ،
مرگ است پایان رنج های ناتمام من.
و حقیقتِ مرگ ، با انبانی خالی از هر ره توشه ، خود رنجی ست دیگر.
پس امید باید داشت ،
با جامی لبریز از باده ی انتظار در دست،
و شوقی سبز در دل،
به بازگشت منجی بهار...
یازدهم مهر ماه 1387
آن روز نزدیک است...
به نام او...
در این روزگـار پیـر و فرسـوده ی درمـاندگی ،
تـا بـوده و هسـت ،
فریـــاد دادخــواهی گنـجشک را پاسـخ ، سنـگ است.
و بـال زخـمی و خـونینش ،
یادگـار و نشـان مظلومیـت ابـدی پـرنده است ،
که وقتی سـر بـرافـرازی ،
بر تـارک چیـن خورده و اندوهـگین عــدالت ،
می درخـشد
چونان خـورشیدی پنهـان در پس ابـرهای خـودکامگی
و نشـاط و پویایی جـوجه گنجشک امّــــا ،
همچون بـرگ خـزان دیده ی درخـت دانـایی ،
به زیـر پـای رهـگذران خـام روزگـار ،
خاکسـتری طـلایی را می مـاند ،
که ظاهـر زیبـا و فـریبنده اش ،
فریــاد می زند
ترقّـی پـوچ و بی روح صیّاد را
و چه دردمند و لرزان است روح زجر کشیده ی گنجشکک قصّه ی ما ،
که باید به انتظار بنشیند ،
روزگاری طاقت فرسا را
تا لهیـب بـرآوَرَد
جرقّه های پنهـان در زیر خاکستر دانایی ،
و بـه تصـویر بکشد
فـروپاشی کـاخ بی عدالتی صیّاد را .
و روزگـار، امّـــا ،
با تمام بدی هایش چـون آیینه ای زنگارخـورده است ،
که اگر نیـک بنگری ،
بازخورد تمام صحنه های شوق و رنج را ،
به شفافیّت فریاد پرنده ،
به اجرا می گذارد
در سمفونی آرام و بی صدای خویش ،
و به گنجشک بگویید ،
آن روز نزدیـک اسـت...
سحرگاه یکم مهــــرماه 1387

توسط : نبی الله باستان به نشانی
: چهارمحال و بختیاری - فارسان - صندوق پستی 144